|
فورگ |
|
|
ساعتم را کوک میکنم
شاید لحظه ای زودتر تو را ببینم من از فاصله ها گلایه ندارم روی جلد دفترم اسم تو را نقاشی می کنم چند بار خودم را گول بزنم کنار جاده به تماشا می نشینم به سراب میروم بنویس ............ بنویس سادگی ام چند بخش است
+ نوشته شده در بیستم مهر 1388ساعت 11:8 توسط منصور |
مثل دریا باش با من باش تو موجی من ساحل من تو هستم تو من باش من امروز تو فردا من می آیم تو ...........منتظر باش
+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1388ساعت 16:57 توسط منصور |
براي رسيدن دور نيست گرفتن نشانی زور نیست چقدر التماس كردم هديه من نور نيست گفتم باورم كن گفتي باورت كردم گفتم خانه ات گفتي كه زياد دور نيست
+ نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1388ساعت 9:53 توسط منصور |
به تمام حرف هایی که گفتی و نشنیدم زیاد فکر کردم
میخواهم شمع زندگی ام باشم
من از داشتن ارزوهای گذشته حرف نخواهم زد
من از تنهایی ام به خود آمدم
میخواهم سکوتم را بشکنم
میخواهم فریاد باشم
باورم کن
میخواهم دوست خوبی برای ........... باشم
میخواهم دوست خوبی برای خودم باشم
میخواهم صبح که از خواب بیدار میشوم تنها به فکر آمدن شب نباشم
میخواهم امید را به دلم هدیه کنم
میخواهم با کمک ...........برای خودم آرزوهای زیادی طلب نمایم
باورم کن
میخواهم برای همیشه بیدار بمانم
میخواهم میلادم را جشن بگیرم با تعدا زیادی شمع
میخواهم به خودم بگویم منصور جان تولدت مبارک
+ نوشته شده در دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:47 توسط |
کوه غرور من شدی
با کی درد و دل کنم تا اشکهایش آرامم کند....
+ نوشته شده در چهارم مرداد 1388ساعت 17:48 توسط |
احساس گمشده ی من دشت سر سبز تو را صدا میزند
نیایش با من فاصله گرفته برای رسیدن یک دعا طلب کن صدایم کن شبنم صبح را ببین که چگونه روی لبانم اسم تو را زمزمه میکند برای نوشتن یک نامه چندان نیاز به تلف کردن وقت نیست بنویس دو سه خطی از احوال خودت تا من بخوانم و نقل بپاشم .................با من بگو فاصله چقدر دلتنگت می کند؟
+ نوشته شده در یکم تیر 1388ساعت 15:20 توسط |
من و تو
رفته بودیم جای دور به هوای خرده نور چیدیم سایه و برگشتیم بین راه زمزمه شعری کنج لبهای کویر آب میدادیم روی یک سنگ نشستیم نردبان دستمان را تا نهایت باز میکردیم با غزل دعا میکردیم باز خورشید رفت بوی تاریکی شب نفسم سیاه شد چشم من بسوی فردا تا به دیدن دوباره پلک را بسته می دید شب را قاب گرفتیم باز دیروزمان امروز شد
+ نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:49 توسط |
شاخه ی باورهایم را شکستی
به جوانه زدنشان شکی نیست یادت باشد صداقت تنها هدیه ی تو بود به آینه نگاه کن خودت نیستی تقصیر تو نیست این من بودم که به آیینه ایمان داشتم تنهایی ام را بدست تو سپردم سایه بان دیگری شد شاید این سزای من باشد چون تنهایی سهم کمی از زندگی نیست
+ نوشته شده در دوم خرداد 1388ساعت 16:0 توسط |
اینجا یکی برای لحظات از دست رفته اش کتاب میخواند آن جا نه اینجا یکی برای دل مرده اش کفن میدوزد اینجا یکی شانه هایش از روز اول بی تکیه گاه مانده آن جا نه اینجا یکی روز میلادش را نمی داند اینجا یکی برای خاطراتش دفتر ندارد آن جا نه اینجا یکی از قحطی خنده حرف میزند اینجا یکی برای همیشه مرده است آن جا نه اینجا یکی منتظر کسی نیست اینجا یکی نگاهش به در نمیدوزد آن جا نه
اینجا یکی از تنهایی به خود می پیچد
+ نوشته شده در دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:5 توسط |
قرار بود با هم پل بسازیم
ساختیم و به دریا رسیدیم امواج ما را در آغوش خود گرفت یواشکی در گوشمان گفت بر گردید به ساحل بر گشتیم روی شن های ساحل اول اسم من و تو نقاشی کردیم و حصارش را قلبی ساختیم بعد خندیدیم و گفتیم ما به هم می رسیم
+ نوشته شده در هفدهم فروردین 1388ساعت 18:27 توسط |
جشن تولد و تماشای بهار و یه دنیا خاطره
من ماندم و سکوت در انتظار یک تابوت سیاه
+ نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:44 توسط |
در سكوت شب قبر خود را مي شكافتم
تا ببينم لحظه اي دنياي نور مردي از قرن شما مردي از قرن صبور شكوه مي كرد به تماشايش نشستم گاه خنده گاه گريه گاه مي رقصيد گاه مي زد بر طبل كينه من صدايش مي شنيدم او با خود زمزمه مي كرد او مي زد خنجر به سينه خسته از قرن يخي خسته از اين زندگي زندگي يعني مردن قبل از مردن زندگي يعني رفتن قبل از بودن من به معنايش بسي شك داشتم زندگي يعني آزادي زندگي يعني عاقبت خاك شدن رفتن از قرن دروغ بي باك شدن
+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1387ساعت 12:44 توسط |
منم روزی به پایان می رسم آخر
و باز گم میشوم در اوج تنهایی
نمیدانم چه شد از یادم رفت روز میلادم
نمیدانم کجا خلوت نمودند
بدون میل من ، من را رها ساختند
فقط یک نام بی فامیل به ارث بردم
به ثبت حال بی احوال من ، او را پدر گفتند
بی آن که با من صحبتی گردد
به شوق زندگی از هر کوی و برزن سر در آوردم
جوان گشتم
و این بود سهم من از عالم هستی
+ نوشته شده در ششم آبان 1387ساعت 11:6 توسط |
به خرابه های « بم » رسیدیم
به دل گفتم : چه می بینی گفت : هیچ مپرس که سخت گرفته ام چند قدم دور نشده بودیم به پریچه ای که زلفانش با عطر خاک آغشته شده بود رسیدیم پرسیدم هرچه دلت می خواهد به مردم دنیا بگو گفت : دل من در زیر خاکها گم شده است در نجاتش مرا یاری دهید خورشید کرمان که به خواب رفت عروس بمم چه بی تاب رفت گویند همه شب منتظر یار بود سجده کنان بسوی محراب رفت دارا و سارا همه بیدار شدند مادر چه کند کودک او خواب رفت دیوار ترک خورده تو شاهد بودی امید دلم تشنه تر از آب رفت پرسید زمن که « بم » ندیدی تو ؟ گفتم که چرا : بسوی آفتاب رفت
+ نوشته شده در سیزدهم مهر 1387ساعت 8:2 توسط |
سر راهت نشستم
آسمان ابری شد باران آمد تو نیامدی نگاهم آب برد
+ نوشته شده در نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:39 توسط |
نمي دانم چرا مادر همسايه بسيار است آري هزاران آرزو خفته یقین دارم که می آیی چقدر زيباست اشكهايت خوب يادت هست چه مي گفتي؟
چرا نامهربان رفتم
چرا با تو نمي گفتم بسي من آرزو دارم
شايد خواب مي ديدم
بيا مادر تماشا كن همان قصري كه مي گفتم
از آن تار و از آن پودي كه مي بافتم
براي ساختن قصرم تمام عمر خود باختم
بيا كوه نگاهت را بزن بر هرچه من ساختم
در اين شهرك كه من خوابيده ام
براي ديدنت مادر هفت شب نگاهم را نمي بندم
كدامين ابر چنين بارد؟
باز باران
صداي بارش باران به روي سنگ پشت بام
به فصل كودكي رفتم
تو مي گفتي مرو جانم هوا سرد است
ولي مادر خبر از سردي اينجا نداري تو
+ نوشته شده در دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:58 توسط |